به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری تحلیلی «موجرسا»؛ قرارمان این بود صبحِ روزِ وداع حرکت کنیم، اما من در آن شب، حتی پلک هم بر هم نزدم.
بیشتر بخوانید
خواب از چشمانم فرار کرده بود، اما نه از هیجانِ سفر یا اضطرابِ راه؛ بلکه از سنگینیِ ملموسِ لحظهای که قرار بود در آن باشم، گویی تمامِ وزنِ تاریخ و تمامِ بارِ عاطفهی یک ملت، در سینه من فشرده شده بود.

شاید برای خیلیها، این تنها یک مراسمِ تشییع بود؛ یک رویدادِ سیاسی یا یک تجمعِ بزرگ، اما برای من، که از اسفندماه با قلبی لرزان و چشمانی پر از امید، منتظرِ این لحظه بودم، ماجرا فراتر از کلمات بود. روی دیوارِ اتاقم، تصویرِ رهبرم بود؛ همان چهرهای که نورِ امید را در خود داشت.
من دعای «فرج» را با نامِ او گره زده بودم؛ گویی هر بار که نامش را در دعا میخواندم، گویی تکهای از جانم را به او میبخشیدم. این صبح، آخرین فرصتِ من بود برای وداع با مردی که وقتی به او نگاه میکردم به چشمانِ خدا در زمین خیره میشدم. میخواستم برای اولین و آخرین بار او را ببینم اما این بار دیدارمان متفاوت بود؛ پیش از آنکه تنها در قابهای تصویر و در میانِ دعاهای شبانه، باقی بماند.
هجرتِ عشق؛ وقتی ایران، یکصدا میشود
ساعت ۵ بامداد بود، هوا هنوز در میانِ تاریکی و مهِ صبحگاهی، آرام و ملایم بود که صدایِ ناله دلتنگیها از میانِ اتوبوسها بلند شد.
صدای «یا حسین» و «لبیک یا خامنهای» در سکوتِ صبح، مانندِ طنینِ کوه میپیچید، اتوبوسهای شهرستان، یکی پس از دیگری، مانندِ قافلههایی از عاشق، راهیِ تهران میشدند.
در مسیر، یک شوقِ عجیب و در عین حال تلخ، وجودم را فراگرفته بود، هر چه به تهران نزدیکتر میشدیم، انگار یک گرهِ محکمتر در گلویم سفت میشد؛ دلتنگی، مثلِ جزر و مدی، تمامِ وجودم را پر میکرد. وقتی به جادههای منتهی به پایتخت رسیدیم، با صحنهای رو به رو شدیم که زبان از توصیفش قاصر بود، ترافیک، اما نه از جنسِ دلزدگی؛ ترافیکی سنگین که حکایت از یک موجِ عظیمِ انسانی داشت.
اتوبوسهایی با پلاکهای اصفهان، مشهد، تبریز و کرمانشاه، در کنار هم صف کشیده بودند، گویی تمامِ ایران، از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، در یک قطارِ واحد، یکصدا شده بودند.
این ترافیک، در واقع یک «نه» بزرگ به خداحافظی بود؛ یک ایستادگیِ جمعی در برابرِ مرگ، ما برای خداحافظی نیامده بودیم، ما برای عرض ارادت دوباره با او آمده بودیم.
ورود به اقیانوسِ سیاه؛ جایی که زمین میلرزد.

وقتی از اتوبوس پیاده شدم، برای لحظهای نفسم در سینه حبس شد، زمین زیر پایم میلرزید؛ نه از لرزشِ زمین، که از کثرتِ قدمها و ارادهی میلیونها انسان بود که همزمان در حال حرکت بودند.
آسمان، گویی زیر بارِ فریادهای «یا زهرا» و «اللهم عجل لولیک الفرج» سنگین شده بود.
بوی عطر و گلاب که از ایستگاههای صلواتی به هوا برمیخواست، در میانِ بویِ خاک و عرقِ خستگی، رایحهای مقدس و آسمانی ایجاد کرده بود.
دیگر آن فاصله و آن دلتنگیهایِ دور، تمام شده بود، من به دقایقِ آخرِ دلتنگی رسیده بودم؛ دقایقی که در آن، انسان باید میانِ میانِ جمعیت، خود را گم میکرد تا در میانِ او پیدا شود.
جمعیت در خیابانها موج میزد؛ میدانها و خیابانهای اطرافِ مصلا، دیگر ظرفیتی برای ایستادن نداشتند.
از هر طیف و هر سن و سالی، از هر پوشش و هر زبانی، همه در یک مرزِ مشترک ایستاده بودند: «اتحاد»، همه برای یک هدف، یک پشتیبان و یک وداع آمده بودند.
غم، کلمه عجیبی است؛ اما برای ما، که احساس میکردیم پدری عظیمالشان را از دست دادهایم، این کلمه بسیار محدود و ناچیز بود.
مردم با چهرههایی اشکبار و چشمانی سرخ، در کنار هم ایستاده بودند؛ سیلِ عظیمی از جمعیت که اگر بخواهی آن را روایت کنی، کلمات در برابرِ عظمتش کوچک میشوند.
خدمتِ در میانِ حزن؛ لبخندِ میانِ اشک
در میانِ این سیلِ جمعیت، ایستگاههای صلواتی مانندِ زنجیرهای از مهربانی، در طول مسیر بسته شده بودند.

جوانانی با لباسهای یکدستِ سیاه، پشت میزهایی که با پارچههای مخمل سبز و مشکی آراسته شده بود، با شیفتگی ایستاده بودند.
آنها نه تنها خدمت میکردند، که گویی در حالِ عبادت بودند، چای، شربت، خرما و کیک را با چنان دقتی تقدیم میکردند که انگار هر لقمه، هدیهای برایِ محبوبِ خودشان است.
یکی از آنها، وقتی لیوان چایِ گرم را به دستم داد، نگاهش را به من دوخت. چشمانش از اشک میدرخشید، اما لبخندی حماسی بر لبانش بود.
با صدایی که بغض در آن موج میزد، گفت: «خواهر، این آخرین بار نیست؛ رهبرمان برای ما همیشه زندهاند.»
آن جمله، مانندِ برخوردِ یک تبر بر سنگِ دلِ من بود.
فریادِ دلها؛ وقتی زمین به آسمان شکایت میکند
هرچه بیشتر در میان جمعیت پیش میرفتم، بیشتر در میانِ امواج گم میشدم، سرم را بالا گرفته بودم و بر نوکِ پا میایستادم، شاید از آن گوشهی دور، سکویِ تشییع را ببینم، اما هرچه میرفتم، جمعیتِ پرشور، مرا به عقب میراند. ناگهان، صدایِ شیونی تند و جانسوز از میانِ جمعیت برخاست.
زنی میانسال با چادری سیاه، که انگار تمامِ عمرش را در گریه گذرانده بود، خودش را به هر دری میزد تا فقط کمی جلوتر برود.
او با صدایی که از شدتِ لرزش، بریدهبریده بود، فریاد میزد: «آقا! نرو! دل ما کجا برود؟» صدای او، مانندِ تیغی بود که بر کالبدِ سکوت مینشست.
چند زن دیگر او را در آغوش گرفتند، اما گریه او واگیردار بود؛ انگار دلِ تمامِ ما، پشتِ همان یک فریاد، جا مانده بود. من هم بیاختیار، شانههایم لرزید و اشکهایم، با خاکِ جاده، یکی شدند.

نمازِ حماسی و سکوتِ پیرزن
ساعت به هشت نزدیک میشد، خورشید بالا آمد، اما گرمایِ آفتاب، حتی نمیتوانست در برابرِ گرمایِ عشقِ این جمعیت، رنگ ببازد.
همه برای نمازِ بر پیکرِ مقدسِ رهبر شهیدمان ایستادند، جمعیت انبوهی، گویی در یک صفِ بیانتها، به سوی آسمان ایستاده بودند.
در میان این هیاهو، من پیرزنی را دیدم که در تهِ یک کوچه فرعی، زیر سایه چادرِ خود پناه گرفته بود.
او نه فریاد میزد و نه شیون میکرد؛ او با نوکِ انگشتانش، تسبیح میچرخاند و با لبهایی که از شدتِ عشق میلرزید، آرام دعایی را زمزمه میکرد که گویی مستقیماً به آسمان پرتاب میشد.
من با خود میاندیشیدم، چگونه این پیرزن، در میانِ این همه ازدحام و غوغایِ بزرگ، به چنین آرامشی رسیده است؟ شاید او فهمیده بود که «مرگ»، تنها یک گذار است و شاید او، در سکوتِ خود، زیباترین دعا را میگفت.
صدای گریهها، به تدریج از یک فریاد، به یک زمزمه دلخراش تبدیل شد؛
زمزمهای از عجز و عشق، زنی پشت سرم، با چشمانی سرخ شده و دستانی که بر سینه میکوفت، مرتب تکرار میکرد: «ابوالفضل علمدار، خامنهای نگهدار»

لحظهای که تاریخ نفسش را حبس کرد
و ناگهان همه چیز متوقف شد، نه صدایی، نه حرکتی، نه حتی نفسکشیدنی، میدانِ وسیعِ مصلی که تا دقایق پیش، غوغایِ فریادها و نالهها در آن بود، حالا به دریایِ سکوت تبدیل شده بود؛ سکوتی که سنگینتر از هر فریادی بود.
جمعیتِ میلیونی، یکپارچه ایستاده بودند؛ دستها بالا، چشمانی خیره به افق، و اشکهایی که بیامان روی گونهها جاری میشد، اما دیگر صدایی نبود.
زنی کنارم بود از شدتِ گریه خیس شده بود، بیصدا لبهایش را حرکت میداد، نمیدانستم چه میگوید، اما میدانستم که او با تمامِ وجودش، با آسمان حرف میزند. مردی چند متر آنطرفتر، دستهایش را چنان محکم به هم گره زده بود که بندِ انگشتانش سفید شده بود.
نگاهش را نمیتوانستم از مسیرِ اصلی بردارم؛ گویی اگر یک چشم برهم میزد، آن لحظهی جاوید و بیبازگشت، برای همیشه از میانِ انگشتانِ زمان میلغزید.
در آن سکوتِ مطلق، وقتی پیکرِ مطهر در میانِ جمعیتِ بیحرکت نمایان شد، من فهمیدم که این، پایانِ یک روایت نیست؛ این، آغازِ یک افسانهی جاویدان است.
در آن لحظه، نه آن پیرزن بود که تنها دعا میکرد، بلکه تمام آن دریای بیکرانه، یکصدا با آسمان نجوا شدند.
دستهایی که بالا رفته بود، نه برای وداع، که برای عهدی تازه با تاریخ بود. چشمانی که میگریست، نه برای سوگ، که برای تولدی دوباره میسوخت.
مردی کنارم، با محاسن خیس از اشک، مشت گرهکردهاش را بالا برد و زیر لب گفت: «خدایا! این پیکر را به تو میسپاریم.»
و من فهمیدم که این لحظه، نه یک بدرقه، که یک اعزام است؛ اعزامِ میلیونها سرباز که در میدان ماندند.
انتهای خبر/

