از خودفهمی تا خودفریبی
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «موجرسا»؛ در کجاوه وهم و ورطه سوءادراک، کالبدشکافیِ سوداگریِ ترامپ در مصاف با کانونِ نوینِ قدرت
بیشتر بخوانید
در تماشا تطاولِ سی و هفتروزه اخیر، آنچه بیش از غرشِ موشکها و انهدامِ دوازده پرنده فوقپیشرفته یانکیها در حریمِ اصفهان به چشم میآید، غلبهی سکرِ خودشیفتگی بر عقلانیتِ تدبیری در اتاقهای فرمانِ واشینگتن است.
دونالدترامپ، سیاست خارجی را نه فنّ شریفِ ملکداری که سوداگری در بازارِ مکاره میبیند؛ و از همینرو، آنچه در «هنر معاملهگری» بهمثابه مانیفستِ شخصیِ او قوام یافته بود، امروز در عرصه سیاست بینالملل به صورتِ عریان و بیپرده ظاهر شده است، ایجاد بحران برای اخذِ امتیاز، فشار تا لبه پرتگاه، و تبدیلِ پیچیدهترین مناسباتِ ژئوپلیتیک به منطقِ بیزنسِ املاک.
اما در ساحتِ قدرت، حیثیتِ تمدنی و عمقِ راهبردیِ یک ملت را نمیتوان چونان قیمتِ یک ملک در منهتن بالا و پایین برد.
«هنر معاملهگری» برای ترامپ صرفاً نامِ یک کتاب نیست؛ سندِ خودفهمیِ اوست او در آن کتاب، خود را بهمثابه کسی تصویر کرده که از راهِ تشدیدِ فشار، بزرگنماییِ تهدید، و نمایشِ ارادهی فردی، طرفِ مقابل را به عقبنشینی وادار میکند.
مسئله اینجاست که ترامپ همان منطق را، بیهیچ اصلاحی و بدون درکِ تفاوتِ بنیادینِ تجارت با سیاست، به ساحتِ روابط بینالملل منتقل کرده است.
از نظر او، دیپلماسی چیزی نیست جز امتدادِ چانهزنیِ تجاری؛ حال آنکه سیاست خارجی بر بنیانِ اعتبار، توازن، بازدارندگی، و درکِ متقابلِ هزینهها بنا میشود، نه بر خودنماییِ سوداگرانه، همینجاست که خطای او از سطحِ تاکتیکی فراتر میرود و به خطای معرفتی بدل میشود.
در این میان، آنچه رابرت جرویس بهدرستی در نظریهی «ادراک و سوءادراک» صورتبندی کرده، کلیدِ فهمِ رفتار ترامپ است.
جرویس نشان داد که بازیگرانِ سیاسی جهان را آنگونه که هست نمیبینند، بلکه آنگونه میبینند که طرحوارههای ذهنی، عادتهای ادراکی و پیشداوریهایشان اجازه میدهد.
ترامپ نمونه تمامعیارِ این اختلال ادراکی است او اطلاعات را نه بهمثابه واقعیت، بلکه بهمثابه مواد خامی میبیند که باید در قالبِ روایتِ شخصیِ او ریخته شود.
اگر شکست بخشی از واقعیت باشد، آن را انکار میکند؛ اگر مقاومتِ ایران هزینهزا باشد، آن را موقت میپندارد؛ اگر از دست رفتنِ پرندههای پیشرفته در میدان رخ داده باشد، آن را در ذهن خویش به «نمایش اقتدار» بدل میسازد این همان جایی است که خودشیفتگی، نه یک خصیصه فردی، بلکه یک مسئله امنیتی میشود.
اما نقدِ ترامپ در ادبیاتِ سیاست بینالملل به اینجا ختم نمیشود عالمانِ این حوزه به او از چند جهت ایراد میگیرند، نخست، از حیثِ تخریبِ نهادهای تصمیمساز و فردیکردنِ قدرت؛ دوم، از حیثِ بیثباتسازیِ نظمِ پیشبینیپذیرِ بینالمللی و سوم، از حیثِ تبدیلِ بازدارندگی به قمار.
او سیاست را به میدانِ آزمونِ غرور شخصی فروکاسته و نهادهای عقلانیِ تصمیمگیری را قربانیِ لجبازیِ کودکانهای کرده که میخواهد به هر قیمت، حتی به قیمتِ تحقیرِ تیم اوباما و وارونهنماییِ میراثِ پیشین، ثابت کند دیگران «بیعرضه» بودهاند.
اینجا ما با یک سیاستمدارِ صرفاً تندخو رو به رو نیستیم؛ با شخصیتی مواجهایم که میخواهد از طریقِ تخریبِ نظمِ پیشین، خود را بنیانگذارِ نظمی تازه جلوه دهد، بیآنکه ظرفیتِ ساختنِ آن نظم را داشته باشد.
در سطحِ کلانتر، این منازعه را باید در تقابلِ دو منطقِ تمدنی فهمید، منطقِ «وستفالی» که آمریکا هنوز بر میراثِ آن بنا شده، و منطقِ «فراوستفالی» که جمهوری اسلامی ایران در صورتبندیِ دولت-امت به پیش میبرد.
نظمِ وستفالی، دولت-ملت را واحدِ بنیادینِ سیاست بینالملل میگیرد؛ اما منطقِ دولت-امت، از پیوندِ معنای دینی، هویتِ فراملی، و مقاومتِ سیاسی، شبکهای از قدرت میسازد که فراتر از مرزهای کلاسیک عمل میکند.
ترامپ با سیاستِ معاملهگرانهاش، نهفقط قواعدِ سیاست خارجی، بلکه میراثِ همان دولت-ملتِ وستفالی را نیز به چالش کشیده است؛ زیرا در جهانِ او، نهاد، قاعده، و نظم، همگی باید در برابر ارادهی لحظهایِ فرد عقب بنشینند.
در برابرِ چنین منطقِ فرسایندهای، ایران نه صرفاً یک دولت، بلکه یک کانونِ تمدنیِ بازسازندهی قدرت است.
از اینجا مفهومِ «کانونِ چهارمِ قدرت» معنا پیدا میکند، رابرت پیپ، استاد برجستهی روابط بینالملل و از نظریهپردازانِ شناختهشده جنگ و بازدارندگی، سالهاست بر این نکته پای میفشارد که مناسبات قدرت در حال گذار است و کانونهای تازهای از قدرت در حال برآمدناند.
در برخی تحلیلهای منسوب به او، این معنا برجسته شده که ترامپ در کوتاهترین زمان ممکن توانایی آن را داشت که یک کانونِ چهارمِ قدرت را به جهان تحمیل کند؛ و اگر این گزاره را در بسترِ جغرافیای سیاسی بخوانیم، ایران بیتردید یکی از برجستهترین مصادیق آن است.
اهمیتِ این نکته در آن است که جنگِ ترامپ، بهجای تثبیتِ هژمونی آمریکا، میتواند به شتابگیریِ انتقالِ قدرت منجر شود؛ یعنی همان چیزی که سیاستورزانِ آمریکایی از آن هراس دارند، افولِ تدریجیِ قدرتِ مسلط و برآمدنِ بازیگری که نه با تقلید از نظمِ پیشین، بلکه با بازتعریفِ آن قد علم میکند.
از همین منظر، تنگه هرمز صرفاً یک گذرگاهِ جغرافیایی نیست، بلکه اهرمِ ژئوپلیتیکِ مشروعِ ایران در برابرِ فشارِ نامشروعِ طرف مقابل است.
ابزارهای فشارِ قانونی، ظرفیتِ بازدارندگیِ متقارن، کنترلِ معابرِ حیاتیِ انرژی، و توانِ اعمالِ هزینه بر منافعِ آمریکا در سراسرِ غربِ آسیا، همه بخشی از ذخیرهی راهبردیِ ایراناند.
ترامپ اگر میپندارد که با تهدیدِ زیرساختها میتواند ایران را به عقبنشینی وادارد، در همان دامِ سوءادراکی افتاده که جرویس از آن سخن میگفت، خطای محاسبه هزینهها، نادیدهگرفتنِ واکنشِ حریف، و غفلت از پیامدهای زنجیرهایِ تشدیدِ بحران.
در این بازی، حمله به ایران بهمعنای ویرانیِ صرفِ یک تمدن نیست؛ بهمعنای فرسایشِ سنگینِ منافعِ آمریکا در منطقه، آشوب در شریانهای انرژی، آسیب به پایگاههای عملیاتی، و شتاب گرفتنِ زوالِ اعتبارِ هژمون است.
ایران در این میانه، اگر بخواهد با منطقِ قدرت سخن بگوید، باید بر همان فشاری تکیه کند که هم مشروع است و هم مؤثر، بهرهگیری از ابزارهای قانونیِ خود در تنگه هرمز، افزایشِ هزینه هرگونه ماجراجویی، و تبدیلِ معادلهی تهدید به معادلهی بازدارندگی.
این نه ماجراجویی است و نه اغراق؛ بلکه ترجمانِ دقیقِ یک منطقِ راهبردی است که میگوید هر قدرتی، اگر شریانِ حیاتیِ رقیب را در مشت داشته باشد، در میزِ مذاکره تنها یک مصرفکننده منفعل نیست، بلکه خود بخشی از صورتبندیِ تصمیمسازی است.
از این منظر، هرمز نه صرفاً آبراههای در نقشه، بلکه نقطه اتصالِ سیاست، اقتصاد، و امنیت است؛ جایی که ایران میتواند به جهان یادآوری کند هزینه بیاعتنایی به موازنه قوا، از هر تهدیدی سنگینتر است.
از اینرو، سحرگاهِ موعود برای ترامپ نه لحظه نمایشِ اقتدار، بلکه لحظه برخوردِ عریان با واقعیت است.
او که میخواست با منطقِ معامله، سیاست خارجی را مهار کند، اکنون خود در چنبرهی معاملهای گرفتار شده که از کنترلش بیرون رفته است.
لجبازی با میراثِ اوباما، تحقیرِ عقلانیتِ نهادی، واگذاریِ تصمیم به حلقههای متملق، و استناد به منطقِ بیزنس در جغرافیای خون و آتش، همه او را به نقطهای رسانده که شکستِ سیاستش دیگر نه احتمالی دور، بلکه امری ساختاری است. و درست در همینجا است که ایران، با تکیه بر عمقِ تمدنی، بازدارندگیِ چندلایه، و ابزارهای فشارِ قانونی و ژئوپلیتیک، میتواند از دلِ تهدید، افقِ قدرتِ نوینی را بگشاید.
تاریخ گواهی خواهد داد که آنچه ترامپ آن را هنرِ معامله میپنداشت، در واقع هنرِ فروکاستنِ سیاست به سود و زیانِ لحظهای بود و آنچه او در پیِ تحمیلش بر جهان بود، نه نظمِ تازه، که شتابدادن به فرسایشِ نظمی بود که خود از میراثدارانش محسوب میشد.
در این معنا، جنگِ او با ایران، بیش و پیش از آنکه جنگی بیرونی باشد، نزاعی درونی با منطقِ سیاستِ بینالملل است؛ نزاعی که در آن، سوداگرِ خودشیفته دیر یا زود درمییابد که تاریخ، نه با ارادهی فردی، بلکه با مقاومتِ ملتها و منطقِ قدرتِ پایدار نوشته میشود.
نویسنده: فریدالدّین حبیبیان پژوهشگر امنیت بینالملل و آیندهپژوهی
انتهای خبر/

