حضور در مراسم تشییع رهبر شهید در نبود رفیق
به گزارش خبرنگار گروه سیاسی پایگاه خبری تحلیلی «موجرسا»؛ شهادت تنها پلی بود برای عبور از تنهایی و وصلدشدن به درگاه حق؛ رفاقتی که در ساحت مسجد محله گره خورد، حالا در ابدیت به رقص درآمده و هیچ خاکستری نمیتواند شعله وفای آن را خاموش کند.
بیشتر بخوانید
دوستان و رفقای شهدا در معراج شهید مزار پایین زنجان با بغض مردانه، جای خالی دوستان شهیدمان را در تشییع قائد شهید پر خواهند کرد تا به تو رفقای شهید خود بگويند شما در خاک نیستید در رگهای ما جاری هستید و ما تا روز معراج، دستهای شما را در قلبهایمان میفشاریم.

گفتگویی متفاوت با رفیق آسمانی
روز جمعه، ۱۲ تیرماه ۱۴۰۵ است و نسیم صبحگاهی، بوی خاک نمناک و دلتنگیهای قدیمی میدهد. طبق عادت همیشگی، پاهایم مرا به «معراج شهدای رفیق» میبرد؛ همان نقطهای که زمین و آسمان در آغوش یکدیگر پیچیدهاند و نامهای شهدایی چون ناصر بیات، محمدسپهر محمدی، حسنی، سودی و دیگران، نه بر روی سنگهای سرد، که بر لوحهای عزت حک شدهاند.
وارد معراج شدم. در میان آرامهها، چشمم به رفقای شهید محمدسپهر محمدی افتاد. یکی از آنها، کنار مزار ایستاده بود؛ مردی که لبهایش بسته بود، اما چشمانی داشت «پر از حرف».
نگاهش، هزاران کلمه فریاد میزد؛ از خاطرات مشترک، از خندههایی که حالا به بغضی ابدی تبدیل شده بود. او در سکوت با رفیقش صحبت میکرد؛ گفتگویی که هیچ گوش مادیای قادر به شنیدنش نبود گفتگو با رفیق شهید حس دیگری دارد.
کنجکاو شدم و از او پرسیدم چرا با دوستانش اینجا آمدهاند. با صدایی که لرزه میزد و چشمانی که به خاک خیره شده بود، گفت: «ما با سپهر بچه محله بودیم... شب و روزمان در مسجد محله گذشته است رفاقت ما از نمازهای جماعتی شروع شد که بوی بهشت میداد. دوری سپهر را نمیتوانم تحمل کنم...» مکثی کرد و با بغضی که گلویش را میفشرد ادامه داد: «هفتهای دو بار با بچهها میآییم اینجا
دلتنگی رفقای محله برای شهدا
هر اتفاقی در زندگیمان میافتد در خانه، محله و مسجد میآییم به سپهر و شهید سودی، رستمخانی، حسنی دیگران دوستانمان که در کنار هم خفتهاند میگوییم. انگار هنوز کنارمان هستند، انگار فقط کمی دورتر نشستهاند و منتظرند خبرهای ما را بشنوند.
کمی آن طرفتر، صحنهای دیدم که قلبم را تکه تکه کرد. رفیق شهید حسنی را دیدم؛ مردی که تمام دنیایش در یک قطره اشک جمع شده بود. چشمانش پر بود و لرزش دستانش، عمق فقدان را روایت میکرد.
رفیق دیگرش، دستی بر شانه او انداخت و با لحنی که میخواست قوی به نظر برسد، زمزمه کرد: «مرد گریه نمیکند...» اما در همان لحظه، سیل اشک از چشمان رفیقش جاری شد. اشکهایی که اجازه نمیدادند هیچ کلامی درباره «مردانگی» اثر کند.
در آن لحظه فهمیدم که در برابر رفاقت ناب، تمام تعریفهای دنیا از سختی و صبوری، فرو میریزند و تنها «اشک» است که حقیقت دلتنگی را میگوید
رفاقت ما با شهادت تمام نمیشود
در همین حال، یکی از رفقای شهید سودی، با نگاهی غمآلود به آسمان، لب به سخن گشود: «قرار بود امروز همه ما با هم در تشییع رهبری حضور داشته باشیم...» صدایش در میان هقهق رفقا گم شد، اما ادامه داد: «امروز آمدهایم اینجا تا به رفقای شهیدمان بگوییم که ما تنها نیستیم.
به نیابت از شما، در مراسم حضور مییابیم. شما در خاکید اما یادتان در قلب تمام ملت زنده است و این رفاقت، هرگز با مرگ تمام نمیشود.
من از معراج بیرون آمدم، اما تکهای از قلبم همانجا ماند. فهمیدم که شهادت، پایان رفاقت نیست؛ بلکه آغاز رفاقتی است که مرزهای خاک و آسمان را میشکند. رفاقتی که در مسجد محله شروع شد، حالا در ابدیت جاری است و هرگز نمیمیرد.
انتهای خبر/

