روایت اشک و امید در مسیر زینبیه اعظم
به گزارش خبرنگار گروه سیاسی پایگاه خبری تحلیلی «موجرسا»؛ پنجم تیرماه ۱۴۰۵ است؛ روزی که زنجان دیگر یک شهر نیست، بلکه معبدی از غم و ارادت است که درهایش به روی تمام دنیا گشوده شده. ساعت از ۱۳ گذشته و من در مسیر میدان انقلاب به سوی «زینبیه اعظم» در حال حرکت هستم. هوا سنگین است، نه از گرمای تابستان، که از حجم انتظاری که در گلوهای مردم میلرزد. هر سو هیاهوی دوربینها، تجهیزات صدا و سیمای ایران و خادمانی است که با لبخندی خسته اما امیدوار، مسیر را برای زائران هموار میکنند.
بیشتر بخوانید
در میان این تلاطم، دختری را دیدم که دوربینش را مانند سلاحی برای ثبت حقیقت در دست داشت. با لهجه شیرین شمالی اما قلبی که در خوزستان میتپید، وقتی از او پرسیدم کیستی، دیدم که چشمانش ناگهان باران شد. او ۳۲ سال داشت و با همسر و فرزندش راهی این سفر شده بود. با صدای لرزانی گفت: «سال پیش، تمام وسایلم را جمع کرده بودم، اما تقدیر میخواست من از قافله جا بمانم و بیماریم زمینگیر کرد... امسال آمدهام تا به دنیا نشان دهم که هیچ غمی بزرگتر از غم زینب (س) نیست و هیچ اشتیاقی عمیقتر از اشتیاق من برای این لحظه.» در چشمان او، حسرت یک سال دوری و شوق وصال در یک قاب عکس جمع شده بود.
کمی جلوتر، در گرمای سوزان تیرماه، بانویی ۲۸ ساله را دیدم که نوزادش در کالسکه، آرام در خواب بود. وقتی از او پرسیدم آیا در این گرما اذیت نمیشوی؟، لبخندی زد که بوی معجزه میداد. گفت: بهعلت مشکلات جسمی که داشتم دکترها دیگر امیدی برای مادر شدن نداشتند و «این کودک، پاسخ دعاهای من در همین دسته عزاداری بود. سالها منتظر بودم و نذر کرده بودم اگر فرزندم را بببینم، او را به پیشگاه زینب (س) بیاورم. او تنها ۳۰ روز دارد و من امروز با نیمهجانم آمدهام تا به بانوی صبر بگویم: زینب جان، به قولم عمل کردم.» او نه یک مادر، که یک «شکرگزار» بود که نوزادش را در میان موج سیاهی، بهعنوان سپاسنامهای زنده به پیشگاه اهلبیت آورده بود.
در میان تلاطم سیاهی و طنین سینهزنیهای زنجان، مردی ۴۲ ساله، دست پسرش را در دست گرفته بود و گوسفندی را که نماد سپیدی و پاکی یک «نذر» بود، به سوی زینبیه اعظم زنجان هدایت میکرد. این تنها یک همراهی ساده میان پدر و فرزند نبود؛ بلکه انتقال نسلبهنسل بندگی بود در مسیری که بوی ارادت میداد. آن گوسفند، نه یک قربانی، که گواه دعایی بود که مستجاب شده بود و حالا در کانون گرمای تیرماه، پیشکشی بود برای بانوی صبر؛ تا به دنیا بگوید که در این شهر، هر قدمی که به سوی زینبیه اعظم زنجان برداشته شود، با توشهای از ایمان و عشقی بیقید و شرط است که از پدر به پسر، میراثی جاودانه از وفاداری به اهلبیت است.
و درست پیش از رسیدن به زینبیه، پیرمردی ۶۷ ساله را دیدم که با دستانی لرزان، روسری سیاهی را بر زمین افکنده بود. وقتی پرسیدم برای چیست، با نگاهی استغاثه گفت: «این تکه پارچه، تنها پل ارتباطی من با معجزه است. میخواهم هزاران پای عزادار از روی آن رد شوند تا حقایق غریبای کربلا، شفای بیمارم را از آسمانها بگیرد.»
آن لحظه فهمیدم یومالزینب، تنها یک مراسم عزاداری نیست؛ بلکه بازار امید است. جایی که یک عکاس خوزستانی، یک مادر معجزهدیده و یک پیرمرد امیدوار، همگی در یک نقطه تلاقی میکنند.
و حالا، خورشید آرامآرام در افق زنجان غرق شد و سرخی آسمان، در آغوش سیاهی لباسهای عزاداران گم گشت. غروب است و شهر، در سکوتی متناقض با هیاهوی چند ساعت پیش، غرق در آرامشی معنوی است.
صدای طبلها در دوردستها محو شده، اما طنین یا زینب (س) هنوز در رگهای شهر جاری است.
در حالی که خستگی در تنهای لرزان زائران رخنه کرده، در قلبهایشان نوری از امید و آرامش نشسته است. من، در حالی که از این میدان عشق تکقدم میبردارم، چهرههای آن عکاس مشتاق، آن مادر شکرگزار و آن پیرمرد امیدوار را در ذهنم مرور میکنم. زنجان امشب میخوابد، اما در خوابش، رؤیای سال آینده را میبیند؛ رؤیای تلاقی دوباره اشکهای جهان در مسیر بانوی صبر...»
نویسنده: سمیرا قربانی فعال رسانه.
انتهای خبر/












