هدایتگری اصلی شبهای اقتدار ابهر با مردم بود
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه خبری تحلیلی «موجرسا»؛ 104 شب پیاپی است که مردم ولایتمدار ابهر با برپایی راهپیماییهای پرشور در خیابان، عزم خود را برای دفاع از کیان کشور و تجدید بیعت با آرمانهای امام شهیدشان به نمایش گذاشتهاند. خبرنگار موجرسا در این خصوص، گفتگویی اختصاصی با مجری، مداح و مسئول اجرایی راهپیماییهای «شبهای اقتدار» ابهر ترتیب داده است.
بیشتر بخوانید
موجرسا: نقش شما در این میدان چه بود و دقیقاً چه کاری انجام میدادید؟
احمد پوریا، مجری، مداح و مسئول اجرایی راهپیماییهای «شبهای اقتدار» ابهر: بنده احمد پوریا، به عنوان مجری و مسئول اجرای این راهپیماییها، از همان لحظه اول شبِ نخست یعنی نهم اسفند، شبی که حملات آغاز شد در میدان بودم. حتی فردای آن شب، زمانیکه خبر شهادت حضرت آقا (رحمتالله علیه) اعلام شد، از همان صبح، در مراسم تشییع پیکر شهدایی که در شهرستان بودند، حضور داشتم. بنده از اولین لحظه تا امشب که یکصد و سومین شب است مسئولیت اجرای این راهپیماییها را بر عهده داشتهام. حضورم از ابتدا بوده و تا این لحظه ادامه دارد.
موجرسا: میدان از کجا و چگونه شروع شد؟

پوریا: از همان شب اول، نقطه شروع ما همیشه جلوی مسجد جامع ابهر بود چه در برنامههای قبلی، چه این راهپیماییها. از همان شب نهم اسفند، همه همانجا جمع شدند، هرچند تعدادمان خیلی کمتر از الان بود. امکانات ضعیف بود: فقط یک باند کوچک آورده بودند که با آن شعار میدادیم. شب دوم، آن باند هم قطع شد و همانطور خودمان شعار میدادیم و راهپیمایی خیلی جزئیای داشتیم از جلوی مخابرات. اما از شب سوم و چهارم به بعد، راهپیمایی منظم شد؛ از مقابل مسجد جامع شروع میکردیم تا مسجد چهارده معصوم را دور میزدیم و برمیگشتیم.
چون سیستم صوتی نداشتیم، عزیزانی از هیأت حضرت ابوالفضل علیهالسلام شریفآباد به مدت 12 روز، یک سیستم صوتی بسیار قوی در اختیار ما گذاشتند.
حتی میتوانستیم نماهنگ پخش کنیم. کیفیت برنامه را بالا بردیم تا جایی که جمعیت به ۳۵ هزار نفر رسید. شب اربعین حضرت آقا، جمعیت را ۳۵ هزار نفر تخمین زدند.
من به عنوان مجری و مسئول اجرا، مدیحه را تنظیم میکردم. ابتدا قرائت قرآن، سپس دعای توسل، بعد مداحی عزیزان. طبلزنهای بسیار باکیفیتی داشتیم؛ گروهی که از شریفآباد آمده بودند و باعث شدند جمعیت روزبهروز بیشتر شود و کیفیت کار بالا برود.
سعی میکردیم از مدیحهخوانانی استفاده کنیم که حماسهخوانی بلدند، نه روضهخوانهای معمولی که شاید مردم خوششان نیاید. هدف بالا بردن کیفیت راهپیمایی و جذب جمعیت بود.
برنامه ما با قرائت قرآن و سرود ملی شروع میشد. یک نکته جالب دیگر: یکی از عزیزان پیشنهاد کرد حالت نظامی به کار بدهم. میآمدم جلو، یک مطلب حماسی میگفتم، مردم میایستادند؛ میگفتم «پرچمها را بیاورید بالا!» و وقتی پرچمها بالا میرفت، به آن عزیزان میگفتیم: «لشکریان رهبر از دیار ابهر به جای خود، به احترام پرچم، احترام نظامی بایستید، خبردار!» همه مو به تنشان سیخ میشد و همانجا برنامه ادامه پیدا میکرد با کیفیتی بسیار بالا.
موجرسا: چه چیزی باعث شد میدان از یک حضور اولیه به تجمعی مستمر تبدیل شود؟
پوریا: تداوم میدان به چند عامل کلیدی بستگی داشت:

۱. فرماندهی میدان
انصافاً حجتالاسلام سعید مرادپور، امام جمعه ابهر، شخصاً فرماندهی میدان را بر عهده گرفتند. ما با چشم خود میدیدیم که ایشان از اول تا آخر راهپیمایی مدام در تکاپو بودند، میرفتند و میآمدند، اشاره میکردند، به ما میگفتند و میایستادند. یعنی خودشان میدانداری میکردند. ما اصلاً انتظار نداشتیم امام جمعه یک شهر بیاید این کارها را انجام بدهد. اگر موردی بود، به ما اخطار میدادند، به بنده اخطار میدادند، به مجید مرادی (مسئول شورای هماهنگی تبلیغات) اخطار میدادند. واقعاً فرماندهی میدان را به دست گرفتند و بسیار عالی بود.
۲. سیستم صوتی قوی
همانطور که گفتم، سیستم صوتی خیلی مؤثر بود. اگر سیستم صوتی مناسب نبود، نمیتوانست به این شکل تداوم پیدا کند. مخصوصاً با توجه به اینکه تأکید شده بود راهپیمایی شبانه باشد.
۳. جلسات مستمر و زمانبندی شبانه
در فرمانداری یا دفتر خود امام جمعه ابهر هر روز جلسه داشتیم. اوایل کار خیلی سخت بود؛ شهرستان چنین تجمعی با این جمعیت و این کیفیت را اصلاً تجربه نکرده بود. قبلاً هم در راهپیماییها سیستم صوتی داشتند، اما با شیپور بود و اصلاً نمیشد آهنگ پخش کرد. وضعیت خیلی خراب بود، ولی خدا را شکر این سیستم صوتی آمد.
۴. موکبهای مردمی
موکبهایی که پای کار آمدند، خیلی خیلی مؤثر بودند. مردم میآمدند و میدیدند در مسیر از آنها پذیرایی میشود؛ چای میدادند، شربت میدادند، غذا میدادند. خیلی چیزها در موکبها بود.
۵. مداحی و شعارگویی
ما سعی کردیم بهترین مداحان و شعارگوها را بیاوریم. از استان زنجان دعوت کردیم، از استان قزوین دعوت کردیم تا برنامه خیلی باکیفیت باشد.

۶. پرچم و پوستر
بنده خودم، چون محل کارم طوری بود که هر روز به زنجان یا سایر شهرستانها رفت و آمد میکردم، هر بار به شورای هماهنگی تبلیغات مراجعه میکردم و به هر زبانی که بود پرچم و پوستر میگرفتم تا فضا پرشورتر شود.
۷. رسانه و پوشش تصویری
این عوامل باعث شد خانوادهها بیایند. مخصوصاً فعالان رسانهای که جا دارد از آنها اسم ببرم واقعاً پای کار بودند: محمدرضا میرزایی، مجید رحمانی، عبدالله افشار، جعفریان و سعید احمدلو. این افراد خیلی فعال بودند. هر شب تصاویر و کلیپها را میگرفتند و در رسانهها و کانال امام جمعه منتشر میکردند. همه میدیدند چه جمعیتی آمده است. همچنین هادی جلالیراد، نماینده صدا و سیما، از اولین شب تا الان واقعاً پای کار بوده و برنامه در صدا و سیما هم پخش میشد. البتّه یک گلایه هم داریم: آن شبهایی که خیلی شلوغ بود پخش نشد، ولی الان بهتر شده و هر شب به صورت زنده پخش میشود.
اگر امام جمعه شهر ابهر، سیستم صوتی و موکبها نبودند، قطعاً راهپیمایی ادامه پیدا نمیکرد. چون به هر حال دشمنان، معاندین و کسانی که دوست نداشتند این اجتماع پابرجا باشد، داشتند به قول معروف «موش میدوندند وسط».
موجرسا: میدان عملاً چگونه مدیریت و هماهنگ میشد؟
پوریا: تصمیمها را امام جمعه و مجید مرادی شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی میگرفتند ما برای خودمان گروهی تشکیل داده بودیم که فرمانده میدان، حاجآقا بود. طبق بخشنامه، این راهپیماییها مربوط به شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی بود که سراسری و ملی بود، اما در اینجا، این جایگاه را به ائمه جمعه هر شهر سپرده بودند، با کمک شورای هماهنگی.
اعضای اصلی هماهنگی:
حجتالاسلام سعید مرادپور (امام جمعه شهر ابهر)
مجید مرادی (مسئول شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی شهرستان)
· بنده (احمد پوریا، به عنوان مسئول اجرایی راهپیماییها)
نوالدین عسگری که البته نه از سمت ریاست شورای هیئات مذهبی شهرستان، بلکه با عملکرد شخصی خودشان و به عنوان مسئول سیستم صوتی حضور داشتند (هماهنگی سیستم صوتی با ایشان بود).
نکته درباره بنده: بنده به عنوان مسئول کانون مداحان هستم، ولی در این راهپیماییها از جایگاه مسئول کانون نبودم؛ چون قبلاً هم پیش از اینکه مسئولیتی در کانون داشته باشم به عنوان مجری راهپیماییها فعالیت میکردم.
فرآیند تصمیمگیری: تصمیمها را جمعاً میگرفتیم، ولی در رأس، امام جمعه شهر ابهر بودند، همانطور که گفتم، ایشان فرمانده میدان بودند. تقریباً کارها رسمی و منسجم پیش میرفت.
تقسیم وظایف اجرایی:
· بخشهای اجرایی با بنده بود.
· بخشهای هماهنگی راهپیمایی با مجید مرادی بود، از جمله دعوت از مداحان سایر شهرها، آوردن پرچم، مرتب کردن صفها.
· انتظامات را نیز آورده بودیم؛ حتی رفتیم حمایل (شانهبند) تهیه کردیم تا انتظامات مشخص باشند و مردم بدانند که این افراد، انتظامات راهپیمایی هستند. کارها خیلی منظم پیش میرفت و هیچ مشکل خاصی هم پیش نیامد.
موجرسا: چه کنشگرانی در شکلگیری و تداوم میدان مؤثر بودند و نقش هرکدام چه بود؟ عناصر اصلی سازنده میدان چه بود؟

پوریا:
۱. بیداری و بصیرت مردم
اولاً مردم ابهر از زمان اغتشاشات و جنگ ۱۲ روزه تا به الان خیلی خیلی خیلی بیدارتر از قبل شدهاند. قبلاً راهپیماییهایی داشتیم، اما جمعیتش قابل مقایسه با بعد از این اغتشاشات نیست. مردم آمدند، بصیرتشان بالاست. در ابتدا شاید به عنوان مخاطب میآمدند، اما اکنون به مشارکتکننده تبدیل شدند.
شهرستان ابهر تا حالا چنین راهپیماییهایی با این کیفیت را ندیده بود. قبلاً راهپیماییها به این شکل بود: شروع میکردند با «اللهاکبر» و همان شعارهایی که ستاد میفرستاد. تمام میشد و میرفتند.
الف) پرچمها
به دست همه عزیزان پرچم دادیم. خودم رفتم از شرکت گاز (چون خودم آنجا کار میکنم) پرچمهایی که بلااستفاده بود و میخواستند دور بریزند را گرفتم. بعد هم از رئیس روابط عمومیمان خواهش کردم ۱۰۰ پرچم نو خریداری کردیم. شورای هماهنگی هم آورد. اینها جلوه خاصی میداد.
ب) قرائت قرآن و سرود ملی
تا حالا نشده بود راهپیمایی با قرائت قرآن شروع شود. ما داشتیم: قرائت قرآن، ایست پرچم، سرود جمهوری اسلامی. وسطها متن میگفتیم، حماسهخوانیهای خاص داشتیم.
ج) شعرهای بهروز (خیبرشکن)
بنده خودم شاعرم. شب تا صبح نمیخوابیدم با آن همه مشغله کاری شعر مینوشتم. در تجمع پایانی، مردم تشنه چیزهای جدید بودند. روحیهای که به مردم میدادیم ترکیبی بود از:
· سخنرانی حجتالاسلام مرادپور: در آن ایام جنگ، اوایل همه احساس میکردند همه چیز تمام شده، اما ایشان طوری صحبت میکردند که مردم قوت میگرفتند.
· شعرهای حماسی بنده: مردم به وجد میآمدند. طوری «اللهاکبر» میگفتند که کیف میکردیم. شعرهایم فقط جواب دشمنشکن بود، اگر بخواهم بگویم «خیبرشکن» بود.
یک شب امام جمعه شهر ابهر گفتند: «ما نمیدانیم از آقای پوریا چطور تشکر کنیم. هم مجری است، هم شعر مینویسد، هم به عنوان شاعر میآید، هم به عنوان مداح.» بعد به مردم گفتند دستها را بیاورید بالا. مردم آوردند. ایشان گفتند: «دعا میکنیم آقای پوریا شهید بشود.» همسرم که آنجا بود – از داخل جمعیت – پرید بالا و گفت: «حاجآقا نگویید تو رو خدا، نمیخواهم همسرم شهید بشود.» من همانجا گفتم: «اگر قرار است بمیرم، ان شاءالله ختم به شهادت بشود.»

د) مطالبه گری (بعد از ۴۰ روز)
بعد از ۴۰ روز، اربعین حضرت آقا گفتند شاید برنامهها تکراری شده باشد. ما مطالبه آوردیم وسط. مردم اعتراض داشتند: به گرانی، به عملکرد برخی مسئولان. همه میآمدند به بنده، چون میدیدند من متولی برنامهام. هرکس هر حرفی داشت:
· میگفت: «این شعار را بگو.» میگفتم: چشم.
· دختربچه میآمد شعاری نوشته بود، میخواندیم.
· میگفتند: «این کلید گم شده را اعلام کنید.» میگفتم: چشم.
· میگفتند: «این کارت پیدا شده را اعلام کنید.» میگفتم: چشم.
· میگفتند: «یکم آرامتر بگویید.» میگفتم: چشم.
· میگفتند: «چرا از حضرت مهدی (عج) نمیخوانید؟» میگفتم: چشم.
· میگفتند: «چرا مطالبه گرانی نمیگویید؟» میگفتم: چشم.
یعنی تریبون، صدای مردم بود.
یک نفر آمد خواست من را بزند که «این چه وضعیه؟ چرا از گرونی نمیگویید؟ ما خسته شدیم.» همان لحظه میکروفون را گرفتم و گفتم: «آی مسئولان! جناب آقای فرماندار، جناب آقای استاندار! مگر نمیبینید مردم به گرونی اعتراض دارند؟ چرا کاری نمیکنید؟» همان مرد آمد مرا بوسید و رفت. از فردایش دوست شدیم. فهمید به حرفش ارزش میدهیم.
هـ) تناسب با مناسبتها
در شهادتها، شعارها را متناسب با آن شهادت تنظیم میکردیم. در ولادتها، جشن داشتیم. عید غدیر را جشن خیابانی گرفتیم. خیلی بهروز بودیم.
و) پخش دعا و نماهنگ
در وسط راهپیمایی، جلوی مسجد چهارده معصوم، همه را رو به قبله میکردیم. ابتدا دعای فرج میخواندیم، بعد به پیشنهاد مردم دعای علی فانی را پخش کردیم، کلیپ صوتی حرم امام رضا (ع) را پخش میکردیم، سلام به امام رضا، نماهنگهای معروف حاج مهدی رسولی، طاهری و آهنگریان مثل «خیابان با شما، میدان با ما». مردم پرچمها را بالا میآوردند، دستها را بالا میآوردند. شور و حال خاصی داشت.
۳. تنوع در شکل حضور مردم
· پلاکاردها: بسیاری حرف دلشان را روی مقوا مینوشتند. یک نفر نوشته بود: «ایول ایول داش مجید» (منظور سردار موسوی). گفتم: چرا نگوییم؟ گفتم و همه جواب دادند.
· حضور افراد با سوابق متفاوت: افرادی را دیدم که در اغتشاشات دستگیر شده بودند، آمده بودند کنار ما. چند نفر به من گفتند: «من تو اغتشاشات بودم ولی الان آمدم.»
· حجاب: کمحجابها و بیحجابها میآمدند. گفتیم کسی با آنها کاری نداشته باشد. طبق فرمایش حضرت آقا، اینها هم خواهر و برادر ما هستند. شاید نمیدانند، شاید نمیفهمند. به هر حال در یک کشور، در یک خانواده هستیم. هرچه باشند ضد نظام نیستند. به خاطر کشورشان آمده بودند.
تنوع در برنامهها فقط مداحی نبود، فقط شعار نبود، باعث شد مردم خیلی دوست داشته باشند. تریبون را صدای مردم کردیم. مطالبه را جدی گرفتیم. از شروط رهبری بیش از ۱۵ بار در اجتماع خواندیم. به نمایندگان مجلس گفتیم: «در تنگه هرمز قانون میخواهید وضع کنید، شروط رهبری را فراموش نکنید. محکم بایستید. از دولت بخواهید به داد معیشت مردم برسد.»
و مردم ماندند. تا امشب که یکصد و سومین شب است.
موجرسا: برنامه، محتوا، شعار، مداحی، سخنرانی و نمادها چه نقشی در میدان داشتند؟
پوریا: یکی از دلایل موفقیت برنامهریزیهای ما این بود که هیچگاه جمعیت را فدای افراد نکردیم.
۱. محتوای بهروز و مرتبط با حوادث روز
مثلاً در رابطه با حمایت از لبنان، همان شبی که آتشبس جزو شروط رهبری بود، اما آتشبس نقض شد و به لبنان حمله کردند. همان لبنانی که به خاطر ما، به خاطر زن و بچههای ما، آن لحظاتی که بسیاری از مردم در ویلاها قایم میشدند از ترس موشکهای لبنان از همان ساعت اول آمدند پای کار.
ما چرا ساکت مینشستیم؟ چرا نباید میگفتیم؟ چرا مطالبه نمیکردیم که «عزیزان ما در سپاه با اقتدار، ارتش با غیرت، حمایت کنید از لبنان. سردار مجید موسوی، بزنید»؟ و الحمدلله زدند. پاسخ کوبندهای به آمریکا و رژیم صهیونیستی دادند.
۲. شعارهای جدید، نه تکراری
سعی میکردیم شعارهای جدید بیاوریم. به بچهها سپرده بودم: «شعارها حتماً جدید باشد، تکراری نباشد. مردم از تکراری بودن خستهاند. اگر نمیتوانید، بگویید من بنویسم. بروید بگردید، پیدا کنید، با محتوا بیایید. اگر نمیتوانید، نیایید.» در اجرا تعارف نداشتم.
همینطور سخنرانیها، بهروز سخنرانی میکردم. واقعاً اگر برنامه تکراری بود، نمیتوانستیم این جمعیت را نگه داریم.
۳. مردمداری و مشارکت دادن همه
حتی نوجوانان میآمدند میگفتند: «اجازه دهید یک شعار بدهم.» یکی فقط میگفت «مرگ بر آمریکا» شاید همان را هم نمیتوانست درست بگوید. میکروفون را میدادیم: «بگو.» همین کار باعث میشد پدر و مادرش خوشحال شوند، دیگران هم تشویق شوند و بیایند.
ما مردمداری کردیم. واقعاً میداندار اصلی این راهپیماییها، مردم بودند. مردم نعمت ما بودند. خدا را شکر که خودمان مردمی هستیم و سعی میکردیم مردمی باشیم، نه مسئولزده.
۴. تنوع مطالبات، مشارکت بیشتر
این شور و محتوا باعث میشد مشارکت زیاد شود. مردم میآمدند و میگفتند: «ما نمیخواهیم فقط بگوییم مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل.» میآمدند شعارهایی میدادند در رابطه با:
· معیشت
· مسئولین اقتصادی
· فساد
· انتقام
هرکس هر حرفی داشت، اینجا میگفتیم. این باعث میشد مشارکت خیلی بیشتر باشد.
موجرسا: موکبها و خدمات چه نقشی در ساخت و تداوم میدان داشتند؟ رسانه، مالی و پشتیبانی چگونه به میدان کمک کردند؟
پوریا: موکبها هیچگاه توسط شخص خاصی اداره نمیشدند. موکبها کاملاً مردمی بودند؛ هرکسی بنا به علاقه و برای هيأت خودش حضور پیدا میکرد. بسیاری از این موکبها مردمی بودند؛ از موکبهایی که فقط واکس کفش میزدند گرفته تا ستاد اربعین، دانشگاه، خادمیاران رضوی، موکب عمیدآباد و سایر گروهها. هم حضور مردمی داشتیم، هم نهادهایی مثل ادارات پای کار بودند و هلال احمر نیز فعال بود. همه بدون استثنا مشارکت داشتند.
بهطور خلاصه عرض میکنم که فضا عموماً مردمی بود. بخشی از حمایتهای مالی نیز توسط دفتر امام جمعه و شهرداری تأمین میشد که آنها نیز بسیار فعال بودند.
در بحث رسانهای هم قضیه به همین شکل بود؛ نه یک شخص خاص، نه یک کانال ویژه. مثلاً نبود که بگوییم فرمانداری مدیریت رسانهای دارد. تعدادی از خبرگزاریها فعال بودند، اما مردم خودشان نقش اصلی را داشتند؛ بسیاری با گوشی و دوربین شخصی در صحنه بودند و تصاویر و فیلمها بهطور خودجوش در کانالها پخش میشد. خبرنگاران نیز بهطور پراکنده از صحنههای مختلف و از میان مردم گزارش میگرفتند، نه اینکه کلیپهای دستهچندم تولید کنند. مثلاً یک نفر پلاکارد زیبایی نوشته بود، مادرانی که با کالسکه کودک خود حضور داشتند، برنامههای متنوع موکبها، این جزئیات پوشش داده میشد.
روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم؛ باران، برف، کولاک معروفی که در سطح ملی شد. همان شبی که من شعار میدادم، کولاک چنان شدید بود که برف میرفت توی دهانم و نمیتوانستم شعار بدهم. اما مردم نرفتند. باران آمد، نرفتند؛ کولاک شد، نرفتند؛ یخبندان، گرما و سرما مردمی که ماندند و امید ما هم به همین مردم بود. یک شب چنان بارانی بارید که همه خیس شدند، اما نهتنها پراکنده نشدند، بلکه پای کار ماندند.
وقتی محتواها بعداً آرشیو و تحلیل شد، مشخص شد که گروههای خاصی هر روز به انتشار، نقد، تحلیل و بررسی میپرداختند که مثلاً «اینجور بهتر است» یا «آنجور مؤثرتر». ما برای این نگاهها ارزش قائل بودیم، به حرفهایشان توجه کردیم و برنامه را بر همان اساس اجرا میکردیم. اگر رسانه نبود، شاید استمرار کار کمتر میشد و این را میتوان از مهمترین خطاهای راهبردی در مبانی قلمداد کرد.
موجرسا: مهمترین مسئلهها، خطاها، موانع یا آسیبهای میدان چه بود؟
پوریا:
۱. مداحانی که از بیرون تحریک میشدند
برخی مداحان نمیدانم عمداً بود یا از جای دیگری به آنها میگفتند، من نمیتوانم در این مورد نظر قطعی بدهم جمع شدند و میگفتند: «چرا ما نیستیم؟ چرا ما نباید باشیم؟ ما باید بیاییم.»
اگر این افراد به آن روال میآمدند و مدیریت نمیشدند، قطعاً مردم میگفتند: «این چه وضعیه؟ این چیه؟ ما نمیآییم.»
ما مدیریت کردیم و ایستادیم. همانطور که گفتم، تمام شعارگوها و حماسهخوانها را از شهرهای مختلف میآوردیم. فقط سعیمان این بود که برنامه خوب شود.
۲. کارشکنی در فضای مجازی
یکسری افراد از بیرون بودند. یک شب حتی نیامده بودند راهپیمایی، اما در گروهها مطالب انتقادی مینوشتند:
· «این چه وضعیه؟»
· «چرا اینجوریه؟»
· «چرا صدای بلندها کمه؟»
· «چرا سیستم صوتی ندارید؟»
· «چرا مداحهاتون اینجوری میکنند؟»
· «چرا مجری رو عوض نمیکنید؟»
· «چرا مجری یک نفره؟»
· «چرا فقط اونه؟»
بله، طبیعی است که برنامه خوب پیش میرفت، برخی هم اعتراض داشتند. اما بنده لازم میدانم عرض کنم:
بنده قبلاً هم مجری راهپیمایی بودم. الان یکصد و چهارمین شب است که زندگی من فقط شده راهپیمایی. من هر روز باید مداحها را هماهنگ کنم، این میگوید «نیستم»، آن میگوید «هستم»، این میگوید «امشب بگذار»، آن میگوید «فردا شب من میآیم بخوانم». من باید همه اینها را تنظیم و هماهنگ کنم.
من از خانوادهام زدم. خودم، همسرم، دو تا بچهام هر شب آمدیم راهپیمایی. جاهای دیگر هم دعوت میکردند، مهمانی داشتیم. عروسی خواهرزادهام که خیلی عزیز است نتوانستم بروم عروسیش، آمدم راهپیمایی. نرفتم، مریض داریم، مریض سرطانی داریم الان. با این حال من آمدم.
من هم دوست داشتم بروم مسافرت مثل آنهایی که رفتند، خیلیها رفتند. از اداره رایگان میبردند سه روز مسافرت، هزینهاش هم رایگان بود. نرفتم. پای کار بودم، کار ادارهام را انجام میدادم. اجازه ندادم حتی اداره بگوید: «چون آنجایی، چرا دیر میآیی؟ چرا زود میروی؟» سعی کردم تمام مأموریتم و وظیفهام را انجام بدهم.
موجرسا: درباره تجارب و خاطرههای این مدت توضیحاتی بدهید؟
پوریا: لازم میدانم چند خاطره شخصی را هم اضافه کنم که شاید در گزارشهای رسمی نیامده، اما برای من بسیار ماندگار است. این خاطرات نشاندهنده همان روزهای سخت و شیرینی است که با همه مشکلات، عشق به اربعین و مردم ما را پای کار نگه داشت.
یک شب، بچه من، حسینآقا، که خیلی به پدر وابسته بود، با من آمده بود. آن شب همسرم نبود، پسرم فقط میگفت: «بابا، خوابم میآید». ما روی خودرویی ایستاده بودیم و شعارگو شعار میداد. من باید هم حواسم به بچه میبود، هم به فضا کمک میکردم. گفتم برو تو ماشین بخواب، گفت نه. بهانههای بچگانه میآورد، اما نمیرفت. مجبور شدم همانجا کنار ماشین روی زمین بنشینم، بچه را بغل کنم و برایش لالایی بخوانم. یکی از دوستان گفت آقای پوریا چکار میکنی؟ گفتم زندگی ما الان همین خیابان است، من دارم همینجا زندگی میکنم. هیچ اشکالی ندارد که آدم روی زمین بنشیند؛ زشت و قشنگ ندارد. بچه خوابید، بردمش توی ماشین. این روال هر روز من بود. من همانجا بچه را بزرگ میکردم.
شب دیگری هنگام شعار دادن، ناگهان فشار خونم افتاد. آن روز هم برای کار به شهرستان رفته بودم و خسته بودم. نشستم، اما نمیخواستم کسی بفهمد؛ چون اگر متوجه میشدند، همه دورم جمع میشدند و فضا به هم میریخت. چند دقیقه نشستم و گفتم خوب میشوم. چای شیرینی آورده بودند، خوردم که شاید جواب بدهد. در همان لحظه، مداح گفت: «آقای پوریا، صدایم گرفته، نمیتوانم ادامه بدهم.» کس دیگری نبود، مجبور شدم خودم بلند شوم و شعار را ادامه دهم تا دعای فرج. دوباره نشستم و گفتم بهتر میشوم و کار را تمام میکنیم. در برگشت، شعارگو نیامد (گوشیاش جواب نمیداد)، باز هم من جای خالی را پر کردم. بعد از پایان مراسم، تا صبح در بیمارستان بودم.
یک شب خواب مهمی دیدم. شاید شب چهلم یا سیوچندم بود. حضرت آقا (امام خمینی) را در خواب دیدم همراه با فرماندهان شهیدشان. ایشان فرمودند: «اینها آمدند، اینها آمدند. آقای پوریا، حواست باشد. تقدیر و تشکر...» حالا من میدانم که این بزرگواران شهید شدهاند، اما در خواب آمدند. حضرت امام و فرماندهان شهید آمدند و به راهپیمایی نگاه میکردند. حضرت امام چفیهای به من دادند و فرمودند: «این برای شما.» من سه پرچم در دست ایشان دیدم: آبی، ایران و زرد. بعد بانویی را نشانم دادند و گفتند: «این را بده به او.» عرض کردم آقاجان من او را نمیشناسم. فرمودند: «ببر بده به او.» سه پرچم را گرفتم و از خواب بیدار شدم. آن بانو، از اساتید دانشگاه که هر شب همراه خواهرش در راهپیمایی حاضر بود. رفتم پرچمها را به ایشان دادم و ماجرا را گفتم.
در پایان، باید از طبلزنیهای خاص شاهحسینگویان یاد کنم؛ آن اجراهای بینظیر که فقط در تبریز به سبک شاهحسینگویان اجرا میشود. مداحیهای حاج مهدی یدی (یاسی) و دیگران. در شریفآباد، عزیزانی بودند که با همه سختیها، ۲۰-۳۰ طبلزن را با اجرایی خالصانه میآوردند و میبردند. لازم دیدم از این عزیزان هم یاد کنم؛ چراکه اینها بخشی از حقیقت آن شبهای ماندگار بود.
خاطرهای از دهه کرامت؛ وقتی امام رضا (ع) خودش به استقبال یک مادر نابینا آمد
یکی از خاطرات ماندگار ما مربوط به دهه کرامت و شب ولادت حضرت امام رضا (ع) بود. آن شب مهمان ویژهای داشتیم. صبح روز بعد، به سمت « صائینقلعه» رفتیم تا به استقبال خادمان حرم مطهر حضرت علی بن موسی الرضا (ع) برویم. آن بزرگواران حامل پرچم متبرک به گنبد حضرت بودند. استقبال مردمی بهقدری پرشور بود که واقعاً کم نظیر بود. جمعیت بسیار زیادی آمده بودند
از صائینقلعه به سمت هیدج حرکت کردیم. مراسم هیدج هم تمام شده بود و ما قدری عجله داشتیم. چند ماشین همراهمان بودند. ناگهان خانمی همراه با شخص دیگری به من و مجید مرادی نزدیک شد و گفت: «میشود خواهش کنم؟ مادرشوهرم نابیناست، چشمانش را نمیبیند و تا حالا مشهد نرفته. امکان دارد پرچم متبرک را بیاورید خانه ما؟.
ابتدا گفتم: «بابا، نمیشود…» اما مجید مجید (که همراهم بود) گفت: «بریم به خادمان بگوییم، ببینیم نظرشان چیست.» رفتیم و ماجرا را مطرح کردیم. خادمان با مهربانی گفتند: «اشکال ندارد، بریم.» اصلاً این کار غیرممکن به نظر میرسید، اما آنها قبول کردند.
همگی وارد خانه آن خانواده شدیم. خانه، قدیمی و نسبتاً ساده بود. داخل اتاق، پیرزنی روی تخت نشسته بود و توان بلند شدن نداشت. خادم پرچم را جلو برد. آن بانوی نابینا، دستانش را به سمت پرچم برد، آن را لمس کرد و با لهجه شیرین ترکی شروع به نجوا کرد: «آقا جان، قربانت بروم… آقاجان، ممنونم… فدایت شوم که آمدی…» اشک میریخت و با تمام وجود حرف میزد.
سپس رو به خادم حرم کرد و گفت: «من تا حالا مشهد نرفتم. خواهرم الان در مشهد است. دیشب با او حرف میزدم، گفتم خواهر جان، حرفی داری به امام رضا بزنی؟ گوشی را میگیرم. همانجا گفتم: آقا جان، من تا حالا قسمت نشده با این وضعیت بیایم مشهد. خیلی دوست دارم زیارتتان کنم.
خادم حرم با چشمانی اشکآلود به او گفت: «امام رضا (ع) حرف شما را شنید. خودتان نتوانستید بروید، اما امام رضا خودش پرچمش را فرستاد، خادمش را فرستاد؛ خودش آمد اینجا.»
انتهای خبر/

