گروه:سیاسی
ساعت :  ۰۸:۳۰ منتشرشده درتاریخ: ۱۳۹۶/۱۲/۲۱ شناسه خبر : ۶۲۴۹
ناگفته های همسر شهید مدافع حرم؛
شهید مرادخانی به آرزویش رسید/ ادامه راه شهدا ارج نهادن به حضرت زینب (س) است

همسر شهید مدافع حرم گفت: شهید مرادخانی به آرزویش که شهادت در راه دین خدا بود رسید.

مریم شبیری در گفت و گو با خبرنگار موج رسا; اظهار داشت: در سن 14 سالگی زمانی که همسرم 19 ساله بود، به خواسته پدرهایمان ازدواج کردیم،هیچ شناختی از زندگی مشترک نداشتم پس از ازدواج با شیطنت های من و صبر و حوصله همسرم زندگی ادامه یافت.

وی گفت:در زمان آغاز زندگی همسرم سپاهی بود و از همان روزهای اول فهمیدم که ارادت بسیاری به ائمه اطهار (ع) دارد و بیشتر از همه به حضرت زهرا (س) توسل می جست اما نزدیکی بسیاری زیادی با حضرت زینب (س) داشت و معتقد بود دین خود را مدیون حضرت زینب (س) هستیم و هیچ کس نمی تواند کارهای آن حضرت را انجام دهد.

این همسر شهید ادامه داد:27 سال با مرادخانی زندگی کردم اما بیشتر مواقع در ماموریت بود شناختی که از او دارم این است که باور عجیبی به ائمه اطهار داشت و معتقد بود برای نان حلال باید کارهای محوله را به خوبی انجام داد تا زمان وقت اداری باید همه کارها انجام شود، با وجود اینکه تخریب چی بود اما در وقت اضافه نیز به کارهای دیگر می پرداخت.همیشه ماموریت هایش در مرزهای ایران شمالغرب،غرب، پیرانشهر و مقابله با گروهک های منافق نظام اسلامی بود و کمتر در خانه حاضر می شدند.

وی افزود: با وجود اینکه خیلی دلتنگ می شدم اما هیچ گاه اعتراض نمی کردم.من زمان جنگ بزرگ شده ام، آن موقع باورها بر دفاع بود و این اعتقادات در ما ریشه دار شده بود،شغلش را قبول داشتم خیلی وقت ها بیشتر از زمان ماموریتش در منطقه می ماند و حتی مورد اعتراض دخترها قرار میگرفتم که چرا به پدر اعتراض نمی کنی.دو دختر دارم که هر دو در سن پایین ازدواج کرده اند چرا که پدرشان معتقد بود باید جوانان زودتر ازدواج کنند و برای داشتن جامعه خوب باید فرزندان را پس از ازدواج ساپورت مالی و معنوی کرد چرا که هیچ گاه وظیفه از پدر و مادر ساقط نمی شود باید زوج های جوان با کمک پدر و مادر با توقع کم زندگی کنند.

شبیری گفت:همسرم اعتقاد داشت نباید کاری کرد پسر از غیرت و دختر از وفاداری و خانه داریش کم شود اما باید طوری کمک کرد تا زندگی سالم برای جوانان فراهم شود.دخترانمان هم زمان ازدوج نظری ندادند و با خواسته پدرشان ازدواج کردند و خوشبختانه خوشبخت هستند.در طول این 27 سال فقط در زنجان زندگی کردیم از 16 سالگی شهید مرداخانی به جبهه رفت از سال 65 به صورت بسیجی و از سال بعد به عنوان سپاهی در دوران دفاع مقدس حضور داشت و در دو عملیات مرصاد و والفجر 8 شرکت کرد پس از دوران دفاع مقدس نیز تا زمان شهادت در مرزها بوده است.

وی گفت:همسر من همیشه جزو اولین نفراتی بود که در عملیات ها شرکت می کرد،چون تخریب چی بود و ماموریت های ویژه داشت، هیچ وقت خانواده را به همراه نمی برد،نمی توانست دلهره ماندن ما در جاهایی که امنیت وجود نداشت بکشد.در والفجر 10 جانباز شیمیایی شد و ریه هایش خیلی اذیت می کرد و عطسه های شدید داشت و بوی عطر و ادکلن هم اذیتش می کرد اما درصد جانبازی نگرفت و می گفت همه چیز مال این دنیا نیست و برخی چیزها باید ذخیره آن دنیا باشد با وجود اینکه نامه آمده بود که می تواند اقدام کند، اما هرگز دنبالش نرفت.

از او در خصوص چگونگی رفتن همسرش به سوریه می پرسم، می گوید "داود با آغاز جنگ سوریه از همان ابتدا دوست داشت برود، همسرم تخریب چی بود که هم ابتکار داشت و نترس بود اما از زنجان اجازه نمی دادند برود، التماس می کرد که برود، می گفت وظیفه داریم برویم".از سال 93 فعالیت های خود را برای رفتن شروع کرد، کلی تهران رفت و آمد کرد و بالاخره موافقت تهران را گرفت اما زنجان قبول نمی کرد.

این همسر شهید ادامه داد: "سوم اسفند سال 94، خانه بودیم و خانه تکانی معمولی انجام می دادیم، دخترها خانه ما بودند، گوشی همسرم زنگ زد با قهقهه جواب داد همین باعث شد دختر کوچکم از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:" ا سوریه،نمی خواد بری، خوشحال شدی،" همون لحظه احساس دلتنگی شدیدی داشتم، آنروز حرفی نزدم، اما شب گفتم میشی نری، لبخندی زد و جوابی نداد.فردا صبح پاسپورتش را گرفت و کارها را انجام داد،گفت: "بازهم گفتم، میشه نری،گفت چرا؟ آن لحظه فقط یک کلمه یادم آمد، گفتم:" تنهام"، خندید و متوجه شد که اعتراضم واقعیه، گفت:" میدونی اینم یه امتحانه؟ بعد هم از حضرت علی (ع) و دلایل عدم همراهی مردم با آن حضرت گفت و اینکه هر کس به طریقی خود را اقناع کرد تا به حضرت کمک نکند،گفت:" ما نمی رویم از خاک دفاع کنیم ما می رویم از حریم دفاع کنیم حرم را بارها خراب کرده و بازسازی کرده اند می خواهی پیش بی بی رو سیاه بروی".

این همسر شهید گفت: "دوباره شب دخترها اعتراض کردند اما آنها را هم قانع کرد که برود ما هر سه دلتنگ بودیم،صبح که می خواست برود،اولین باری بود که می رفت و آب پشت سرش میریختم و هر سه گریه می کردیم،برگشت گفت:" مگه کجا میرم؟ گریه نکنید، بی تابی های نوه ام خیلی زیاد بود، می گفت بابایی من با تو میام اما به زور جدایش کردیم و رفت.

شبیری افزود: "ما از یک خانواده مذهبی هستیم اعتقادات و باور زیادی به ائمه اطهار داریم و در کنار داود بودن این اعتقادات را بیشتر کرده است، من همیشه متوسل به ائمه اطهار می شوم و حتی در زمان کودکی که سخت بیمار شده بود شفاعت مرا از امام رضا (ع) می گیرند.

وی گفت: شهادت همسرم برای من و بچه ها خیلی سخت بود اولین بار که رفتم سوریه و حرم حضرت زینب (س) را دیدم صبر گرفتم؛فقط در کنار حرم بی بی میفهمی که چه از دست داده ای،- تکه ای از جسم همسرم را زنجان آوردند به خاطر همین در کنار این بانوی اسلام، احساس کردم خجالت نمی کشم، انگار وظیفه ای داشتم، درست انجام دادم،اگر چه میدانم که نمی توانم در آن حد باشم،خواستم با قبول راه همسرم و خدا بخواهد با ادامه دادن راهش به بانو نزدیک شوم، اگر یاد و خاطره حضرت زینب (س) نباشد، نمی توان ادامه داد.

وی ادامه داد:"بعضی وقتها شوخی می کردم میگفتم:" ازت راضی نیستم" آخر یک روز برگشت و گفت در خواب دیدم به عنوان داماد حضرت زهرا مهمانش بودم نمیدونم این خواب کی و چه جوری دیده بود.

این بانوی زنجانی گفت:" هفته اول شهادت همسرم چیزی یادم نیست حتی نمیدانم خبر شهادت را کی داد هر چه امروز می گویم تو فیلم دیدم همه خبر شهادت را داشتند جز من و دخترام، شب شهادت همسرم یکی از همسایه ها تا دم در می آید اما جرات نمی کند خبر را بدهد،روز سه شنبه خبر شهادت همسرم را دادند من از جمعه احساس خفگی می کردم، آخرین تماسش ساعت 12 ظهر پنج شنبه بود، زنگ زد گفت" عیدی ها رو دادی، گفتم نه ایام فاطمیه است،گفت یه جوری بده، زهرا نوعروس بود به رسم زنجانی ها باید عمل می کردم.

وی در خصوص شهادت همسرش گفت:" جمعه صبح اعلام ماموریت می شود، شب گذشته شهید بهرامخانی شهید شده بود.صبح قابلمه به دست می رفته و یکی از دوستاش گفته کجا؟ گفته غسل، بهش گفته نور بالا میزنی؟عادت داشت شب ها سوره واقعه می خواند و صبح ها یاسین، اونروز دوستش می گوید در ماشین گفت: میشه یاسین بخونی منم بخونم، گفته بریم برگردیم بعد، گفته نه بخون و با هم می خوانند، خیلی اهل صلوات بود و در جایی که نمی خواست صحبت کند، صلوات می فرستاد".

این همسر شهید افزود: در منطقه که مامور پاکسازی بود به گفته شاهدین اجازه نمی داد هیچ کس جلو برود، به همه گفته بود بروید عقب مین را خنثی میکنم اما در تله انفجاری گیر می کند،داود در کارش خیلی خبره بود و فرماندهانش هم می گویند ما هنوز شهادت داود را باور نکرده ایم".

وی گفت: خودش خیلی آرزوی شهادت داشت بعضی وقت ها می گفتم چیکار کردی به همه آرزوهات رسیدی؟ می گفت منکه لیاقت ندارم، دعا کن سر به بالش نمیرم مرگ خوبی داشته باشیم،دوست داشت شهادتش مثل حضرت ابوالفضل العباس باشد، وقتی خبر شهادتش را دادند خواهر شوهرهام و دخترام اصرار داشتند جسد همسرم را ببینند یکی از همکاران همسرم گفت خانم مرادخانی آقای مرداخانی آرزو داشت چه جوری شهید شود، گفتم دوست داشت مثل حضرت ابوالفضل به شهادت برسد گفت به همه آرزوهاش رسیده، گفت شهید دست و سر ندارد و بدنش تکه تکه است.

وی گفت: یکی از کارهای مهم زندگیش شرکت در مراسم های تدفین بود و برای درگذشتگان نماز وحشت می خواند و اگر مرحوم کسی را نداشت میرفتیم مزار و  زیارت عاشورا برایشان می خواندیم، تشییعش عظمتی داشت هر وقت مسئولی می آید می گویند یک هفته قبل از شهید آوردن اطلاع رسانی می کنیم اما به خاطر چهارشنبه سوری نتوانستیم اطلاع رسانی کنیم اما به قدری جمعیت آمده بودند که باشکوهترین مراسم خاکسپاری شد.

 گفتنی است، شهید داود مرادخانی در تاریخ یکم فروردین ماه سال 48 درتهران به دنیا آمد. شش ساله بود که خانواده اش به زنجان مهاجرت کردند.

سرهنگ پاسدار داود مرادخانی در۲۱ اسفند۱۳۹۴ به آرزوی دیرینه اش دست یافت و در سوریه به وصال معبود رسید و حسین وار در راه دفاع از حریم زینبی به همرزمان شهیدش پیوست.

 

انتهای پیام/

ارسال نظر
1 + 5 =

نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود. نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.

نظرات